X
تبلیغات
تارو پود - نوشته های دکتر علی شریعتی

تارو پود

بن‌بستي وجود ندارد، یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

فقر چیست ؟

میخواهم بگویم

فقر همه جا سر میكشد

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می

نشیند

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ، همه جا سر میكشد

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است

   ((   شریعتی بزرگ ))

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/10ساعت 2:13 PM  توسط حسني   | 

اشک

اسلام علیک یا ابا عبدالله

این حسین کیست که عالم همه دیوان ای اوست ؟

این چه شمع ایست که دلها همه پروانه ای اوست ؟ 

تاکه چشم من به گنبد باز شداین دل دیوانه گنبد باز شد

با ضریح عشق مستی می کنم مومنم گنبد پرستی می کنم

امید روزی همه عاشقان حسین با شناخت کامل عاشق حسین باشند ...

که عشق بدون شناخت هیچ ارزشی ندارد ...

------------------------------------

مگر نه اشک

 زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازا‌ترین ایمان

و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن

و لطیف‌ترین دوست داشتن است

که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند

و قطره‌ای گرم شده‌اند، نامش اشک؟

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است

و مرگ عزیزی قلبش را می‌سوزاند، می‌گرید، غمگین است،

هرگاه دلش یاد او می‌کند و زبانش سخن از او می‌گوید و روحش آتش می‌گیرد

و چهره‌اش برمی‌افروزد، چشمش نیز با او همدردی می‌کند؛ یعنی اشک می‌ریزد،

اشک می‌جوشد و این حالات همه نشانه‌های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند

گریه‌ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن

و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد

کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می‌آید

                                                  " شریعتی بزرگ"

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/16ساعت 1:44 PM  توسط حسني   | 

تشیع علوی و تشیع صفوی

در زمان صفویه تشیع ضد وضع موجود ، تشیع وفق وضع موجود می شود. تشیعی که به عنوان یک نیرو دربرابر حاکمیت بود به عنوان یک نیرو در کنار وپشت سر این قدرت می ایستد و از آن جانبداری می کند .

کارو نقشش عوض می شود ، تشیعی که حالت انتقادی به وضع موجود داشت حالا یک رسالت تازه دارد و آنحالت توجیهی است. عالم شیعی که همواره پرهیز داشت از رابطه با قدرتمندان که برای قدرتمندان یکاصطلاح مشترک داشت ظلمه ، به سادگی همدست و همگام و هم نشین این قدرتها می شود و در نظر عمومهم بد نیست .

عالم با تقوا یی که از مفاخرماست(شیخ بهایی ) با او همکار و همراه است جامعه تحمل می کند ، گرچه اینحاکم مانند خلفای بغداد زندگی می کند اما حب علی دارد . حب علی همه چیز را توجیه می کند .حاکم انتقامحسین را میگیرد .

برای اینکه روایت است و الان هم روایت می شود که محب علی در بهشت است ولو عاصی بر من باشد ، ومبغض علی در دوزخ ولو مطیع من باشد .

او هم عاصی بر خداست اما محب علی است . دو دستگاه می شود ، دستگاه علی و دستگاه خدا .

گناه می کند و خیانت می کند اما اصلی است که کسی که ولایت مولا علی را دارد سیئات و بدی هاش بهخوبی تبدیل می شود . تشیع تازه ای به نام تشیع صفوی به وجود می آید . همان اصول و عقاید وشخصیت ها .

دو تشیع داریم تشیع حب و بغض احساسی ، تشیع صفوی تشیع منطق و تحلیل و آگاهی و شناخت ، تشیععلوی. عالم شیعی بیشتر گرایش به روحانی مذهبی می کند .در اسلام و به خصوص در تشیع از همه قوی ترشخصیت های دینی را عالم می گوییم .اصطلاح اسلام در مورد دانشمند دینی ، عالم دینی و اصطلاح مسیحی،روحانی است. روحانی زاهد با تقوا و پاک است نفسش خوب و قدمش سبک است  ، دستش را ببوسی دلتسبک می شود  ، نمی فهمد     ،اشکالی ندارد  ،  روح دارد.

در اسلام اولیه و در طول تاریخ در ذهن اندیشمند دینی عالم مذهبی وجود دارد . کسی که مذهب را می شناسدو تخصصش را دارد فقیه ، هم به همین معناست .

کم کم شخصیت هایی که عالم شیعی بودند ضعیف تر شدند و شخصیت هایی در درونشان و کنارشان تقویتشدند به نام روحانی شیعی .

در طول دوره ی صفویه هم عالم شیعی داریم و هم روحانی. امروز به عالم بزرگ شیعی هم   ، روحانیمی گوییم .

عالم شیعی از کنار مردم برخواست و در کنارسلطان صفوی نشست. تشیع مردمی تبدیل شد به تشیع دولتی.

تشیع علوی بر اساس کتاب و اصالت قرآن و تشیع صفوی بر اصالت مفاتیح الجنان .

تشیع علوی : بر سیره ی رسول و ائمه و بر مناقب ذکر مصیبات و کرامات .

تشیع صفوی : اصالت برای شخص پیامبر و در تشیع صفوی اصالت به اسم امام برای نفی پیامبر چون وجهمشترک صفویه و عثمانی بود.

تشیع علوی: مبارزه ، تشیع صفوی لعن و نفرین.

تشیع علوی تشیع شناختی . درتشیع صفوی محبت بدون شناخت   ، باید امام را پرستید   شناختن برای صفویه ضرر  دارد .

 

تشیع صفوی اصالت شخص در مقابل اصالت قبر در تشیع صفوی .

تشیع علوی امام شناسی در مقابل تشیع صفوی امام پرستی .

تشیع علوی علم اسلام در برابر تشیع اصالت تقدس و روحانیت منهای علم .

تشیع صفوی تشیع مشهد در مقابل تشیع مکه . هر طواف مرقد امام رضا هفت هزارو هفتصدو هفتاد حج اکبر است .

تشیع علوی تشیع کربلا . تشیع صفوی هم تشیع کربلا.  اما تشیع کربلا ضد کربلا بزرگترین معجزه ی سیاسی برای نفی اثر حسین   ، خود حسین و برای خنثی کردن اثر خون حسین،   خون حسین را مطرح کردن.

تشیع علوی در طول تاریخ در هر نظام و با هر اسمی وبا هر شکل وطرحی و هر شعاری در برابر ، ستم در برابر بی عدالتی در برابر حکومت خیانت ،در برابر وضع زندگی ذلت بار، در برابر فریب مذهبی ، تشیع نه بوده است . و تشیع صفوی تشیع آری بوده است .

قسمت کوتاهی  از سخنرانی دکتر شریعتی (شیعه علوی، شیعه صفوی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/12ساعت 9:10 AM  توسط حسني   | 

پدر مومن من و مادر مقدس من ...

پدرمومن من ...

مادر مقدس من ...

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی !

که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی.

 تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟

فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند.

اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟

شما به او چه می دهید؟

 و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...

و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 

گرفته شده از وب حرف های ناتمام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/08ساعت 11:50 AM  توسط حسني   | 

نيايش

خدابا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن!

خدايا ! مرا هموار اگاه و هوشيار دار تا بيش از شناختن " درست " و كامل كسي ، يا فكري" مثبت يا منفي قضاوت نكنم!

خدايا! شهرت ، مني را كه : " مي خواهم باشم " قرباني مني كه مي خواهند باشم" نكند!.

خدايا! به من ،" تقوايي ستيز " بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم ، و از" تقواي پرهيز " مصونم دار تا در خلوت عزلت ، نپوسم!.

خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مشكان ، اضطربها ي بزرگ ، غم ها بزرگ ، غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن ، لذت ها را به بنده گان حقيرت بخش  و درد هاي عزيز بر جانم ريز!

خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياركه كه زرنگيهاي حقير و پستيهاي نكبت بار و پليد " شبه ادم هاي اندك " را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم " بزرگواري گول خور " باشم تا همچون اينان ، " كوچكان گول زن! "

خدايا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان " طبيعت " تاريخ " ، جامعه" ، و خويشتن " رها كن ، تا انچنان كه تو ، اي افريده گار من ، مرا آفريده اي ، خود افريده گار خود باشم ، نه كه همچون حيوان " خورا با محيط" كه محيط را با خود تطبيق دهم.

 خدايا! اتش مقدس " شك " را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين " هاي را كه در من نقش كرده اند بسوزد، انگاه از پس توده آي اين خاكستر لبخند مهر اوه بر لبهاي صبح يقين،شسته از هر عبار ، طلوع كند!.

خدايا! مرا از فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش، تا قالبهاي ارثي را بشكنم ، تا در برابر " قالب ريزي " غرب ، بايستم و تا همچون اينها و انها ، و ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم  را تكان دهم!

خدايا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگير و بمن ارزاني دار!

خدايا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي ، سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمقها بر گزيني ، كه چند دشمن ابله ، نعمتي است كه خداوند تنها به بنده گان خاصش عطا ميكند!.

خدايا ! مرا ياري ده تا جا معه ام را برسه پايه كتاب ، ترازو، و آهن استوار كنم ، و دلم را از سه سرچشمه حقيقت ، زيبايي و خير سيراب سازم!

خدايا! "جامعه " ام را از بيماري مصوف و معنويت زدده گي شفا بخش ، تا به زنده گي و واقعيت بر گردد، و مرا از ابتذال زنده گي و بيماري واقعيت زده گي نجات بخش ، تابه ازادي عرفاني و كمي معنوي برسم!

خدايا! به روشنفكراني كه اقتصاد را "اصل " مي دانند بياموز كه ، اقتصاد " هدف نيست، وبه مذهبي ها كه "كمال " را مي دانند بياموز كه اقتصاد هم اصل است!

خدايا در برابر هر انچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند ، مرا با " نداشتن" و " نخواستن " روئين تن كن!.

خدايا ! به من توفيق تلاش ، در شكست ، صبر در نوميدي، رفتن، بي همراه ، جهاد بي سلاح، كار، بي پاداش ، فداكاري ، در سكوت ، دين ، بي دنيا، مذهب، بي عوام ، عظمت ، بي نام، خدمت بي نان، ايمان ، بي ريا، خوبي ، بي نمود، ، گستاخي ، بي خامي ،مناعت، بي غرور ،عشق بي هوس ، تنهايي ، در انبوه جمعيت، و دوست داشتن ، بي انكه دوست بداند، روزي كن!

  خدايا! مرا از هم فضائلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز ! و به جهالت وحشي معارف لطيفي مبتلا مكن كه در جذبه احساس هاي بلند ،و اوج معراجهاي ماورا ، برق گرسنگي را در عمق چشمي ، و خط كبود تازيانه را بر پشتي ، نتوانم ديد!

خدايا به جامعه ا بياموز كه تنها راه بسوي تو از روي زمين مي گذرد، اما براي من بيراهه اي ميان بر را نشان بده !

خدايا! به مذهبي ها، بفهمان كه انسان از خاك است، بگوكه :يك پديده اي مادي نيز به همان اندازه خدارا معني ميكند كه يك پديده اي غيبي، در دنيا همان اندازه خدا وجوددارد كه در اخرت، ومذهب اگر بيش از مرگ به كار نيايد پس ازمرگ به هيچ كار نخواهد امد !

خدايا! چگونه زيستن را تو بمن بياموز، چگونه مردن را خود خواهم اموخت!

خدايا ! مرا از اين فاجعه پليد "مصلحت پرستي" چون همه كس گير شده است نجات بخش !

                                                                                                                       " شريعتي بزرگ"

روحش شاد و غريق رحمت خدا باد

دروود و هزارن درود بنده گان پاك و معصورم خدا برا او باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 12:40 PM  توسط حسني   | 

عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال،

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد، عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند،

عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت، عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن نیست، دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد،

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد،

عشق یک فریب بزرگ و قوی است، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق،

عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن،

عشق بینایی را می گیرد، دوست داشتن بینایی می دهد،

عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار،

عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر،

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر،

عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می برد،

عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست،

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند،

در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”،

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید، و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد،

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست.                                                           

((شريعتي))                               

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 6:21 AM  توسط حسني   | 

دنيا

http://hadi4327.persiangig.com/c.jpg

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

ستایش کردم گفتند خرافات است.

عاشق شدم گفتند دروغ است.

گریستم گفتند بهانه است.

خندیدم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید می خواهم  پیاده شوم.

                                                                             " دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 2:24 AM  توسط حسني   | 

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ، نه حاشیه ای از یاد رفتنی

دریغا ، دريغ ...

از ناخداگاه امدن ...

ماندنی جبری، رفتنی بی شک ...

ای کاش امدن باعلم ودانش بود

و بودن در پی اش ادراک هستی بود

و رفتن رفتنی در اوج مستی

 خداوندا !!

دستانم تهی اند و دلم رها در آرزوها

یا به توان بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی تهی کن

                                                                                            " دكتر شريعتي "  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 3:29 AM  توسط حسني   |