
گاه در خیالم و گاه بی خیالم
گاه زمان مرا اسیر می کند و گاه
از چنگش رهایم
گاه
زمان چنان خاطرم را مشوش می کند
که احساس می کنم کوهی از اندوه
بر من چیره گشته است
در خاطرات پر از اندوه غرقم می کند
و در برهه ای از زمان مرا به زولانه می کشد
امیدم را به چوبه دار آویخته
توانا
ییم را به اسارت می برد
و روحم را به شهر نا امیدی
تبعید می کند
در کو چه های آن شهر تاریک
بدنبال نوری می گردم ...
اما هر چه تلاش می کنم
تاریکی فزونتر گشته و من ناتوان
تر
از خستگی به گوشه ای می لغزم
با یاس به کوچه های می اندیشم
که در آن به امیدی قدم گذاشته بودم
اما اخرش بن بستی بیش نبود
باز نا امیدی همچنان بر من غره می رفت
و قدرت نمایی می کرد
از فرد یاس چشمانم را بسته و فریاد کشیدم
فریاد هم مرا تنها گذاشته بود
او از یاس مرده بود
دیگر نای برای برامدن نداشت
چشمان را بستم
اشکم نیز خشکیده بود
دیگر مرا
همراهی تمی کرد
لحظه ای یاد خدا
همه چیز از یادم برد
آرامشی ژرف بر وجودم حاکم شد
احساس
کردم که کسی بامن است
کسی که در طول این مدت همیشه با
من بوده
و من حتی حضور او را احساس
نکرده ام
حس آرامشی به من دست داد
و اشک شوق چشمان ر اخیس کرد
چشمانم را باز کردم
و امید را با خود یافتم
او با حالت پر از اندوه گلمند
از من
که چرا فراموشش کردم
من نادم از جواب دادن
همانطور به مقابل خیره بودم
که ناگاه
در مقابل
گوچه ای تنگی دیدم نور
از آن زو زو میزد
من بارها از آن کوچه عبور کرده
بودم
و بخاطر حسرت کوچه های بن بست
غافل از آن نور بودم