تبليغاتX
تارو پود

تارو پود

بن‌بستي وجود ندارد، یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

فقر چیست ؟

میخواهم بگویم

فقر همه جا سر میكشد

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می

نشیند

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ، همه جا سر میكشد

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است

   ((   شریعتی بزرگ ))

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/10ساعت 2:13 PM  توسط حسني   | 

آن روز ها ...

http://www.dl.persianmob.net/images/group/2010.10.05/kid/9.jpg

انروز ها که من کودی بیش نبودم

غم بود ، غضه بود ، درد بود و رنج نیز بود  

اما هرگز نمی دیدمش حتی احسا س نمی کردمش

تنها من بودم  و همان لحظه ها

نه حسرتی

نه تشویشی

نه رنجی و نه غمی

همه چیز برایم در همان لحظه خلاصه می شد

چه زیبا بود ان روزها

 اما افسوس

که رفت و حال

افسوس ها و ای کاش ها مرا

 به زولانه کشیده اند 

انروز ها زنده گی چه زیبا بود

انروز ها که من کودکی  بیش نبودم

وقتی دستی بسویم دراز می شد

و مرا نوازش میکرد

تنها محبت را می دیدم در ان

تنها محبت

اما این روز چه رنگی شده اند این دست ها

اشنایان بیگانه

 رنگ های که حیرانم چرامن در کودکی نمی دیدم

اخر این همان دست هاست

راستی ، حقیقت چهره اش بسیار برایم نا اشنا شده است

اکثراً در شناختش اشتباه می کنم

گاه می پندارم که بزرگ نشده ام بلکه کوچک می شوم

زیرا بهتر و زیبا تر بود ان زمان

اه نمی دانم در کودکی چگونه بود

 از حقیقتی به حقیقت دیگری می جستم

همه چیز زیبا و مهربان بود

اما این روزها ...

همه چیز دشوار دشوار است

و این روزها زنده  گی

پر از افسوس ها گشته است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/20ساعت 12:26 PM  توسط حسني   | 

ای خدای من


ای خدای من !!!

آهنگ تو کردم و امیدم را از روی اعتماد به سوی تو آوردم

و دانستم مسئلت های بسیار من در برابر توانگری تو کم است

خواهش های عظیم من در برابر وسعت رحمت تو کوچک است

و کرم تو از مسئلت احدی تنگ نمی گردد

و دست تو در بخشش ها از هر دستی بالاتر است.

پس از تو نسبت به آنچه سنگینی آن مرا به زانو در آورده یاری می طلبم.


(دعای 39 صحیفه سجادیه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 12:23 PM  توسط حسني   | 

لحظه ها

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:nGUAYanrv36LkM:http://www.img98.com/images/fvx9qe6jjhz566wcl08f.jpg&t=1

گاه در خیالم و گاه بی خیالم

گاه زمان مرا اسیر می کند و گاه

از چنگش رهایم

گاه 

زمان چنان خاطرم را مشوش می کند

که احساس می کنم کوهی از اندوه بر من چیره گشته است

در  خاطرات پر از اندوه غرقم می کند

 و در برهه ای از زمان مرا به زولانه می کشد

امیدم را به چوبه دار آویخته

  توانا ییم را  به اسارت می برد

و روحم را به شهر نا امیدی تبعید می کند

در کو چه های آن شهر تاریک

بدنبال نوری می گردم ...

اما هر چه تلاش می کنم

تاریکی فزونتر گشته و من ناتوان تر 

از خستگی به گوشه ای می لغزم

 با یاس به کوچه های می اندیشم

 که در آن به امیدی قدم گذاشته بودم

اما اخرش بن بستی بیش نبود

 باز نا امیدی همچنان بر من غره می رفت

و قدرت نمایی می کرد

 از فرد یاس چشمانم را بسته و فریاد کشیدم

فریاد هم مرا تنها گذاشته بود

او از یاس مرده بود 

دیگر نای برای برامدن نداشت

چشمان را بستم 

اشکم نیز خشکیده بود

  دیگر مرا همراهی تمی کرد

لحظه ای یاد خدا

همه چیز از یادم برد

آرامشی ژرف بر وجودم حاکم شد

  احساس  کردم که کسی بامن است

کسی که در طول این مدت همیشه با من بوده

و من حتی حضور او را احساس نکرده ام

حس آرامشی به من دست داد

و اشک شوق چشمان ر اخیس کرد

چشمانم را باز کردم

و امید را با خود یافتم

او با حالت پر از اندوه گلمند از من

که چرا  فراموشش کردم  

من نادم از جواب دادن

همانطور به مقابل خیره بودم

که ناگاه

 در مقابل

گوچه ای تنگی  دیدم  نور از آن زو زو میزد

من بارها از آن کوچه عبور کرده بودم

و  بخاطر حسرت کوچه های بن بست

 غافل از آن نور بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/08ساعت 3:53 PM  توسط حسني   |